کتاب کار و خودآزمون املای فارسی پابه های هفتم و هشتم و نهم
کتاب کار و خودآزمون املای فارسی پایه های هفتم و هشتم و نهم از دوازدهم مهر ماه آماده ی توزیع می باشد .
کتاب کار و خودآزمون املای فارسی پایه های هفتم و هشتم و نهم از دوازدهم مهر ماه آماده ی توزیع می باشد .
فرمایشات امیرالمومنین علی علیه السلام هنگام دفن حضرت زهراء سلام الله علیها

اى رسول خدا، از من و دخترت بر تو سلام باد كه در جوارتو آمد، و به سرعت به تو ملحق شد. اى رسول حق، از دورى دختر برگزيده ات شكيبايى ام كم شد، و طاقتم از دست رفت، ...
کوچه پس کوچههای غربت 
کوچه باغهای تنگ و تاریک مدینه، در زیر نور بیرمق ماه، در هالهای از تاریکی فرو رفته است. دیوارهای گلی، با آن درهای چوبی که از شدّت اشعههای خورشید، رنگ باختهاند، چهره خسته و قدیمی شهر را، جلوه خاصّی بخشیدهاند. شهر در بستر شگفتانگیز شب، به شهر مردگان میماند. تنها گاه، نجوای مرغی، در دل نخلستانهای اطراف مدینه، پیکر این سکوت وهمانگیز را میخَلَد.......
دانش آموزان عزیز ، ضمن تبریک سال نو و آرزوی سالی پر بار برای شما عزیزان و خانواده ی محترمتان به اطّلاع می رساند ، در صورت تمایل می توانید به سوالات زیر پاسخ داده و نمرات مستمر خود را تقویت نمایید . بدیهی در صورتی که به سؤالات پاسخ صحیح دهید ، نمره ی مثبتی هم برای امتحان پایانی شما در نظر گرفته خواهد شد .
برای پاسخ دادن به سؤالات بهتر است به روش زیر عمل کنید :
ابتدا بایستی مطالب وبلاگ را مطالعه ی اجمالی نموده ، سپس پاسخ سؤالات را با توجّه به موارد خواسته شده و به ترتیب شماره در کاغذی یادداشت نمایید . در ادامه قسمت (( نظر بدهید )) سؤالات را کلیک کرده و بعد از نوشتن مشخّصات خود و نام آموزشگاه محلّ تحصیلتان ، پاسخ ها را از روی برگه ی یادداشتتان در این قسمت وارد نمایید .
یا این که پاسخ سوالات را در برگه نوشته و در اولین روز کلاس درس بعد از تعطیلات نوروز آن را به دبیر ادبیات خود تحویل نمایید.البته برای این کار بایستی حداقل اسم خود را در قسمت نظر دهید به عنوان بازدید کننده ثبت نمایید . در غیر این صورت پاسخ سوالات ارزشی ندارد .
از این که در قرار دادن سؤالات داخل وبلاگ ، تأخیر پیش آمد ، عذرخواهی نموده و مجدداً آرزوی موفقیّت و بهروزی برایتان دارم . ( رضایی )
1 – در بخش انتهایی حکایت (( از گل آفتاب گردان بیاموزیم )) که به رنگ قرمز مشخّص شده است ، نوع و زمان فعل ها را مشخّص نمایید .
2 - در حکایت (( هرگز زود قضاوت نکن )) دو ترکیب وصفی و دو ترکیب اضافی پیدا کنید .
3 - حکایت (( خدایا شکر )) را بخوانید و دو واژه ی مشتق ، دو واژه ی مرکب و دو واژه ی مشتق مرکب در آن پیدا کنید .
4 - آرایه های به کار رفته در بیت پنجم و هفتم شعر ((مبارکتر شب و خرمترین روز )) را نام ببرید .
5 - نوع قالب شعر های (( بوی نوروز )) و (( نوروز آمد )) را بنویسید .
6 – آرایه های به کار ر فته در ابیات زیر را پیدا کنید .
الف ) بیت پنجم در شعر(( بوی نوروز ))
ب )بیت نهم در شعر (( بیا باغبان ))
۷ - قسمت های رنگی حکایت (( در کار خیر اصرار کنیم )) چند جمله هستند ؟ تعداد جمله ها را بنویسید .
۸ - مفعول ها را در حکایت (( مار ها قورباغه ها را می خورند )) مشخص کنید .
مبارکتر شب و خرمترين روز
مبارکتر شب و خرمترين روز به استقبالم آمد بخت پيروز
دهلزن گو دو نوبت زن بشارت که دوشم قدر بود امروز نوروز
مهست اين يا ملک يا آدميزاد پري يا آفتاب عالم افروز
ندانستي که ضدان در کمينند نکو کردي علي رغم بدآموز
مرا با دوست اي دشمن وصالست تو را گر دل نخواهد ديده بردوز
شبان دانم که از درد جدايي نياسودم ز فرياد جهان سوز
گر آن شبهاي باوحشت نميبود نميدانست سعدي قدر اين روز
بوی نوروز
برآمد باد صبح و بوي نوروز به کام دوستان و بخت پيروز
مبارک بادت اين سال و همه سال همايون بادت اين روز و همه روز
چو آتش در درخت افکند گلنار دگر منقل منه آتش ميفروز
چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست حسدگو دشمنان را ديده بردوز
بهاري خرمست اي گل کجايي که بيني بلبلان را ناله و سوز
جهان بي ما بسي بودست و باشد برادر جز نکونامي ميندوز
نکويي کن که دولت بيني از بخت مبر فرمان بدگوي بدآموز
منه دل بر سراي عمر سعدي که بر گنبد نخواهد ماند اين گوز
دريغا عيش اگر مرگش نبودي دريغ آهو اگر بگذاشتي يوز
ميرود زمستان
برخيز که ميرود زمستان بگشاي در سراي بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه منقل بگذار در شبستان
وين پرده بگوي تا به يک بار زحمت ببرد ز پيش ايوان
برخيز که باد صبح نوروز در باغچه ميکند گل افشان
خاموشي بلبلان مشتاق در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند در زير گليم و عشق پنهان
بوي گل بامداد نوروز و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار بس خانه که سوختست و دکان
ما را سر دوست بر کنارست آنک سر دشمنان و سندان
چشمي که به دوست برکند دوست بر هم ننهد ز تير باران
سعدي چو به ميوه ميرسد دست سهلست جفاي بوستانبان
« نوروز آمد »
چو بوستان تازه گشت از باد نوروز جهان بستد بهار عالم افروز
زآسیب صبا در جلوه شد باغ به غارت داد بلبل خانه زاغ
هوا کرد از گل آشوب خزان دور به مشک تر به دل شد گرد کافور
عروس غنچه را نو شد عماری کمر بربست گل در پرده داری
بنفشه سر برآورد از لب جوی زمین گشت از ریاحین عنبرین بوی
نسیم صبحگاه از مشک بوئی هزاران نافه در بر داشت گویی
حریر گل ورق در خون سرشته برات عیش بر ساقی نوشته
فلک بر عزم صحرا بارگی جست به پشت باد سرو نازنین رست
نخست از گشت کرد آهنگ نخجیر فرو آورد هر مرغی به یک تیر
به گلزار آمد از نخجیرگه شاد بساط افکند زیر سرو شمشاد
که نوروز آمد و گلزار بشکفت صبا با گل پیام عاشقان گفت
1. بیا باغبان :
بيا باغبان خرمي ساز كن گل آمد در باغ را باز كن
ز جعد بنفشه بر انگيز تاب سر نرگس مست بر كش ز خواب
سهي سرو را يال بر كش فراخ به قمري خبر ده كه سبز است شاخ
يكي مژده ده سوي بلبل به راز كه مهد گل آمد به ميخانه باز
ز سيماي سبزه فرو شوي گرد كه روشن به شستن شود لاجورد
سمن را درودي ده از ارغوان روان كن سوي گلبن آب روان
به سر سبزي از عشق چون من كسان سلامي به سبزه مي رسان
هوا معتدل بوستان دلكش است هواي دل دوستان زان خوش است
درختان شكفتند بر طرف باغ بر افروخته هر گلي چون چراغ
از آن سيمگون سكه نوبهار درم ريز كن بر سر جويبار
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش بحال روزگار ?
خوش بحال چشمه ها و دشتها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نیمه باز
خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بحال جان لبریز از شراب
خوش بحال آفتاب ?
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامهء رنگین نمیپوشی به كام
بادهء رنگین نمینوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می كه میباید تهی است
ای دریغ از ?تو? اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ?من? اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ?ما? اگر کامی نگیریم از بهار...
گر نکوبی شیشهء غم را به سنگ
یکی از راه های غنی سازی کلاس انشا خواندن حکایت یا داستان برای دانش آموزان می باشد . به این صورت که حکایتی یا داستانی خوانده شود و از دانش آموزان درخواست گردد که ضمن مشورت با اعضای گروه خود نظرات و برداشت های خود را از حکایت مذکور بنویسند و آیات و روایات یا اشعاری را مرتبط با موضوع حکایت به انشای خود اضافه نمایند . در مرحله ی بعد می توان از آن ها خواست انشای خود را باز نویسی کرده ودر آن از آرایه های ادبی استفاده کنند .
درذیل چند حکایت و داستان کوتاه آمده است . همکاران محترم می توانند از این حکایات و امثال آن ها برای دادن موضوع انشا به دانش آموزان استفاده کنند و یا نشانی وبلاگ را در اختیار آنان قرار داده تا دانش آموزان داستان مورد علاقه ی خود را انتخاب کرده و سپس در خصوص آن اقدام به انشا نویسی نمایند
پاینده باشید و شاداب ( منتظر نظرات سازنده و راهگشای شما هستم .)
آورده اند که بهلول بیشتر وقت ها در قبرستان می نشست و روزی که برای عبادت به قبرستان رفته بود وهارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول رسید گفت : بهلول چه می کنی ؟
بهلول جواب داد : به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه من را اذیت و آزار می دهند . هارون گفت :
آیا می توانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی ؟
بهلول جواب داد به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و ...
تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب داغ شود هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد . آنگاه بهلول گفت :
ای هارون من با پای برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفی می نمایم و آنچه خورده ام و هرچه پوشیده ام ذکر می نمایم و سپس تو هم باید پای خو د را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و
آنچه خورده ای و پوشیده ای ذکر نمایی . هارون قبول نمود .
آنگاه بهلول روی تابه داغ ایستاد و فوری گفت : بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوری پایین آمد که ابداً پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواس ت خود را معرفی نماید نتوانست و
پایش بسوخت و به پایین افتاد .سپس بهلول گفت :
ای هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است . آنها که درویش بوده ند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند
دیوانه تر از بهلول
آورده اند که خلیفه هارون الرشید در یکی از اعیاد رسمی با زبیده زن خود نشسته و مشغول بازی شطرنج بودند . بهلول بر آنها وارد شد او هم نشست و به تماشای آنها مشغول شد . در آن حال صیادی زمین ادب
را بوسه داد و ماهی بسیار فربه قشنگی را جهت خلیفه آورده بود .
هارون در آن روز سر خوش بود امر نمود تا چهار هزار درهم به صیاد انعام بدهند . زبیده به عمل هارون اعتراض نمود و گفت : این مبلغ برای صیادی زیاد است به جهت اینکه تو باید هر روز به افراد لشگری و
کشوری انعام بدهی و چنانکه تو به آنها از این مبلغ کمتر بدهی خواهند گفت
که ما به قدر صیادی هم نبودیم و اگر زیاد بدهی خزینه تو به اندک مدتی تهی خواهد شد .
هارون سخن زبیده را پسندیده و گفت الحال چه کنم ؟ گفت صیاد را صدا کن و از او سوال نما این ماهی نر است یا ماده ؟ اگر گفت نر است بگو پسند مانیست و اگر گفت ماده است باز هم بگو پس ند ما نیست و او مجبور می شود ماهی را پس ببرد و انعام را بگذارد .
بهلول به هارون گفت : فریب زن نخور مزاحم صیاد نشو ولی هارون قبول ننمود . صیاد را صدا زد و به او گفت : ماهی نر است یا ماده ؟
صیاد باز زمین ادب بوسید و عرض نمود این ماهی نه نر است نه ماده بلکه خنثی است .
هارون از این جواب صیاد خوشش آمد و امر نمود تا چهار هزار درهم دیگر هم انعام به او بدهند . صیادپولها را گرفته ، در بندی ریخت و موقعی که از پله های قصر پایین می رفت یک درهم از پولها به زمین افتاد . صیاد خم شد و پول را برداشت . زبیده به هارون گفت :
این مرد چه اندازه پست همت است که از یک درهم هم نمی گذرد . هارون هم از پست فطرتی صیاد
بدش آمد و او را صدازد و باز بهلول گفت مزاحم او نشوید . هارون قبول ننمود و صیاد را صدا زد وگفت : چقدر پست فطرتی که حاضر نیستی حتی یک درهم از این پولها قسمت غلامان من شود .
صیاد باز زمین ادب بوسه زد و عرض کرد : من پست فطرت نیستم . بلکه نمک شناسم و از این جهت پول را برداشتم که دیدم یک طرف این پول آیات قرآن و سمت دیگر آن اسم خلیفه است و چنانچه روی زمین بماند شاید پا به آن نهند و از ادب دور است .
خلیفه باز از سخن صیاد خوشش آمد و امر نمود چهار هزار درهم دیگر هم به صیاد انعام دادند و هارون گفت : من از تو دیوانه ترم به جهت اینکه سه دفعه مرا مانع شدی من حرف تو را قبول ننمودم و حرف آن زن را به کار بستم و این همه متضرر شدم
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.
« گل آفتابگردان رو به نور میچرخد و آدمی رو به خدا. ما همه آفتابگردانایم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان، کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.»
اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش میکردم که خورشید کوچکی بود در زمین که هر گلبرگش، شعلهای بود و دایرهای داغ در دلش میسوخت.
آفتابگردان به من گفت: «وقتی دهقان، بذر آفتابگردان را میکارد، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچوقت، چیزی را با خورشید اشتباه نمیگیرد اما انسان همهچیز را با خدا اشتباه میگیرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را میداند. او جز دوستداشتن آفتاب و فهمیدن خورشید، کاری ندارد. او همهی زندگیاش را وقف نور میکند. در نور به دنیا میآید و در نور میمیرد، نور میخورد و نور میزاید.
دلخوشی آفتابگردان، تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان میمیرد و بدون خدا، انسان.»
او ادامه داد: «روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر «تویی» نمیماند. من فاصلههایم را با نور پرمیکنم، تو فاصلهها را چگونه پرمیکنی؟»
آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفتوگوی من و آفتابگردان، ناتمام ماند. او در آفتاب غرق شده بود. جلو رفتم، بوییدمش، بوی خورشید میداد و آخرین صحبتهایش هنوز در گوشهایم طنین انداخته بود: «نام آفتابگردان، همه را به یاد آفتاب میاندازد. نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟»
آنوقت بود که شرمنده از خدا، رو به آفتاب گریستم